روزنامه خسته عينكش را از چشمهاي نيمكت برداشت ، تا شد و عصازنان راهش را توي پياده رو باز كرد ، وارد خانه كه شد در هنوز بوي باران را از كوچه نفس مي كشيد، چوب لباسي كلاهش را سرش گذاشت ويك جفت كفش كه بي خيال به هم چسبيده بودندپاهایش را قی کردند؛ تخت خواب از فرط خستگي ولو شده بود روي زمين و شب داشت از پنجره توي اتاق را ديد مي زدبعد هم يك استكان چاي از لاي حروف بي صدا سرك كشيد توي حنجره ي عكس صفحه ي اول و ساعت كه همچنان مشغول وراجي بود تك تكي كرد و ايستاد،حالا خاموشي از جايي كه قايم شده بود بيرون پاورچین پاورچین آمدونشست روبروی آینه. وقتي صبح زنگ خانه را مي زد فقط روزنامه اي را ديد كه سطل زباله نشخوار می کرد و عينكي كه از بندش آونگ شده بود
سلام خانم تهران
با برجهای بلندی که لای پستانهایت
سلام خانم تهران
دارد خفه می شودمیان خیابان
ارواح سر گردانی که خسته به خانه می رسند
سلام خانم تهران
زبان به زبان
نترس خانوم تهران!
فعلن یک کار قدیمی:
تا مادرم دوباره مرا بزاید میمیرم
شاید که در گریه ی پیروز مندانه ی یک عشق
یا قهقه ی دیوانه ی یک شکست به دنیا بیایم
حالا برایم فرقی نمی کند
ماهی سرخ سفره ی هفت سین باشم
یا قتاری قهوه خانه های پرده خوانی
در هرصورت قفس من را خفه میکند
میدانم
میمیرم
